به نام خالق عشق

......................................................
..........

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 12:14 توسط تنها| |


نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 16:42 توسط تنها| |


 

بخواب ای بهانه ام

برای خواب راحتت لبی پر از ترانه ام

مرا به سنگ میزنی که سنگی ام؟ که صخره ام؟

قسم به سنگی دلت شبیه یک جوانه ام

چگونه بی منی که من همیشه از تو گفته ام

همیشه از تو لا به لای شعر عاشقانه ام

تو از کدام جاده ای که امتدادی از منی

نگو به شهر خالی از نگاه تو روانه ام

به خاطر تو خواب را ز یاد چشم برده ام

بخواب ای بهانه ام ! بخواب ای بهانه ام...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/09ساعت 23:3 توسط تنها| |


 

برگرد… یادت را جا گذاشتی....

 نمی‌ خواهم عمری به این امید باشم که

برای بردنش برمی ‌گردی...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07ساعت 17:46 توسط تنها| |


 

بعضی وقتاچیزی مینویسی

 

فقط برای یک نفر

 

اما دلت میگیره وقتی یادت می افته ...

 

هر کسی ممکنه اون و بخونه جز اون یک نفر...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 21:39 توسط تنها| |


 

 

تو را گم کرده ام

انگار نیستی،نه صدایی از تو است و نه نگاهی

پس بگو چرا نمیکنی از من یادی

من برایت شده ام لحظه ای،گهگاهی

فکر نمیکنم از دوری ام آرامی

در حسرت منی و پریشانی

تو را گم کرده ام و در جستجوی توام ،تا تو را دوباره به قلبم برسانم ،

قلبم نفس میخواهد،باید قلبم را تا لحظه ی پیدا کردنت بی نفس بکشانم.

آنقدر دلم برایت پرپر زد که بی بال شد،

آنقدر گشتم و گشتم اینجا و آنجا که اینک خودم را نیز گم کرده ام.

بشنو صدایم را ،این آخرین نوای کسی است که بی تو بی صداست

ببین حالم را،این آخرین نفسهای کسی است که بی تو بی هواست

تو را گم کرده ام و تنهایی را پیدا،ای غم تو دیگر به سراغم نیا

نیستی و خیالت با من است،از خیال تو یادت در قلب من است،

از یادت ،دلتنگی به جا مانده و انتظار،بیش از این مرا بیقرار نگذار.

تو را گم کرده ام و آغوش سردم در حسرت گرمای وجودت مانده،

قلب عاشقم این قصه نیمه تمام را تا آخرش خوانده،

این خاطره هاست که در خاطر پریشانم به جا مانده.

میخواهمت ای جواهر گمشده ام،

اگر بودی و میدیدی حالم را ،میفهمی که چرا دیوانه شده ام.

فاصله ی من و تو ، دورتر از آسمان و دریا است ،

من میبارم و تو فکرت پیش ساحل است هنوز هم باور نداری که قلبم

 عاشق است.

تو را گم کرده ام و پیدایت میکنم،اگر تو را دیدم به اندازه تمام عمرم

 نگاهت میکنم...

 

نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 17:57 توسط تنها| |


 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 22:1 توسط تنها| |


 
 
 

دل‌ من محکمه ایست

که به من می‌گوید:

همه را دوست بدار،

به همه خوبی‌ کن،

و اگر بد دیدی،

دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 13:15 توسط تنها| |


 

 

دلم گرفته بود، آن لحظه دلم هوای آغوشش کرده بود

تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم، در آن لحظه تنها او را

میخواستم در کنارم...

محکم مرا در آغوش خودش گرفت، اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد و

در گوشم گفت : دیوانه من که اینک در کنارتم

میگفت تا آخرش باتوام ، عزیزم آرام باش ، من در کنارتم

این را گفت و کمی آرام شدم، اشک از چشمانم میریخت،

دلم خالی شد و همین شد که من خوشحال شدم.

مدتی گذشت دلم گرفته بود و او در کنارم نبود...

دلم گرفته بود او دلش با من نبود... دیگر او نبود تا اشکهایم راپاک کند،

با حضورش مرا آرام کند

در این لحظه تنها و دلگیر، او نیز مرا تنها گذاشته بود

حالا وقتش نبود که نباشی، حالا وقتش نبود که مرا در حسرت

بودنت بگذاری. اینک در این لحظه ی تلخ و دلگیر تنها وجودت مرا

آرام میکند، آن حرفها ، همان حرفها را یادت هست؟ آنها مرا آرام میکند

تو اینک کجایی که حال مرا عوض کنی، کجایی که مرا ناز کنی…

مگر نگفته بودی همیشه با منی ، مگر نگفته بودی نمیگذاری دیگر

حالم اینگونه شود نمیگذاری حالم خراب شود

معنی دلتنگی را میفهمی؟ تو اصلا میفهمی دلم چقدر برایت تنگ شده ؟

میفهمی چقدر دوستت دارم؟ میفهمی بدون تو این زندگی را نمیخواهم؟

میفهمی که اینک در این لحظه تنها به تو نیاز دارم؟

پس کجایی ای عشق بی وفای من؟

کجایی که آرامم کنی، کجایی که مثل آن روز مرا محکم در آغوش

بگیری و با من درد دل کنی

دلم برای حرفهایت ، امیدهایت یک ذره شده ، آیا هنوز بر سر آن

حرفهایت هستی ؟ یا اینکه من تو را گم کردم و دیگر پیدایت نمیکنم؟

به چه کسی بگویم دلم گرفته ؟ به چه کسی بگویم تنها یک نفر است

که میتواند آرامم کند، به چه کسی بگویم دردهای این دل خسته،

به چه کسی  بگویم عاشقم، ولی تنها ، تنها ، تنهای تنها….

عاشق باشی و تنها باشی ، این رسمش نیست اگر بخواهی در این

لحظه به یاد من نباشی ….

بیا مرا با آن دلخوشی های پوچت آرام کن ، به همین هم قانعم!

بیا و مرا آرام کن حتی اگر از ته دلت مرا نخواهی...

حتی اگر دوستم نداشته باشی…...

 

نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 12:0 توسط تنها| |


 

 

با آمدنت به زندگی ام معنا دادی، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را

به من دادی تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق

و محبت برسد. با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم،

آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم

با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و

آرزوهایم طلوع کرد...

با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….

شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را

حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….

حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…

با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که

همیشه مال توام ... همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….

از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی،

هوای پاک تو باشم.

تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم

با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس، تنها تو را، تنها عشق تو را

میخواهم و بس...

تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع

چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این

روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت...

با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام، اینگونه شد که تو شدی همراز

زندگی ام و با تو ای همراز زندگی

اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 14:44 توسط تنها| |


 

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را...

 پندهاي عقل دورانديش را...

 من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا

 ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم... در فراموشي هم آغوشت كنم

مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش

 آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را

 

امروز فهمیدم که زندگی خراب است آرزو سراب است

امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند وشمع ها هم

می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند...

 اری همه میتوانند اینطور باشند حتی عزیز ترین ...........!

 

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست،

اسراف در محبت است. اگر میخواهی همیشه آرام باشی،

دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی

سنگ مرمر بنویس .اگر کسی را دوست داری که

او تو را دوست ندارد، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه

سعی کن او را فراموش کنی

نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 19:39 توسط تنها| |


 

 

نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو، درک کن چه حسی دارم

همیشه میمانم مال تو…

کاش میشد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد

نه دلتنگی و انتظار…

هر گاه نیستی و دلتنگ توام نامت را در دلم زمزمه میکنم

اینگونه است که آرام میشوم، دلم را راضی میکنم و اینگونه روزهای

دلتنگی را سر میکنم... دلم به سوی آسمان دلتنگی پر میکشد

در میان میگیرد یاد تو را، درد دل میکند با خاطره هایت،

تکرار میکندحرفهایت، حرفهایی که تو همیشه با دلم در میان میگذاری…

نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو، نشسته ام بر روی

ابرهای خیالت، و در رویاهای تو سیر میکنم آسمان دلتنگی ام را….

نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای در فکر تو نباشم، هیچگاه فکر نکن که

در حال فراموش کردن تو باشم

درست است که روزها میگذرد، چه زود آسمان تاریک امشب،

روشنی فردا میشود اما نمیگذرد،نمیگذرد هیچگاه آن عشقی که

در قلبم نسبت به تو دارم، تمام نمیشود،تمام نمیشود هیچگاه آن

احساسی که به تو دارم…

هر چه دوست داری از من بخواه جز فراموش کردنت، اگر میخواهی

بروی برو اما من هستم، آنقدر میمانم تا ماندنم مرا یاری کند،

تا دوای عشقت مرا درمان کند…

میمانم و میمانم تا لحظه مرگم، آنقدر عاشقت میمانم تا لحظه

از دنیا رفتنم قصه عشق مرا بنویسند…

نه عزیزم به این خیال نباش که روزی سرد شوم،جانم را از من بگیرند

با تو دوباره زنده میشوم،دنیا را از من بگیرند با تو دوباره

صاحب دنیا میشوم ….

هیچگاه نمیتواند کسی تو را از من بگیرد، میدانی که قلبم بی تو

میمیرد،تو در قلبمی و هیچگاه دنیای عاشقانه من نمیمیرد…

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 17:35 توسط تنها| |


 

 

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده

زنده خواهم ماندتا زمانی که نفس میکشی،

نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است، هر نفس امیدی برای زندگی

عاشقانه ی من است.وقتی نیستی گرچه سخت است

سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم

اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را،

شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن، شوق دلتنگی

و انتظار را میدهد...

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده

که میترسم از تو بپرسم!

میخواستم بپرسم که :

هنوز مرا دوست داری...؟؟؟؟ 

نوشته شده در جمعه 1390/09/11ساعت 21:52 توسط تنها| |


 
کاش فاصله ها جازه میدادند
وقتی قلبها به یاد هم می تپند
در کنارهم باشند...
 
نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 16:51 توسط تنها| |


 

با تو دیگر عشق قصه نیست، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست

با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد

با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی

عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس

آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را

میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق

زندگی گرمی دستهایت. بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست،

عشق در قلب من و تو ماندنیست

هر چه دلم خواست همان شد و اینگونه شد که دلم عاشقت شد

مرا در زیر سایه قلبت جا دادی و همین شد که قلبم

به عشقت پناه آورد... آری با تو دیگر عشق قصه نیست ،

حقیقت است این روزها و لحظه ها

حقیقت است که دوستت دارم، حقیقت است که

با تو هیچ غمی ندارم...

حقیقت است که دنیا را نمیخواهم بی تو،

مگر میشود این زندگی بدون تو؟

در آغوش تو، محکم فشرده ام تو را در آغوشم،

میمیریم برای هم، مینیشنی کنار من و میبوسم لبهایت را…

با تو بودن همیشه تکراریست برای تپشهای قلبم،

با تو بودن همیشه تکراریست برایاینکه حس کنم

عشق چیست و عاشق تو بودن چه لذتی دارد

چه اتفاق زیبایی بود تو را دیدن، چه حادثه شیرینی بود تو را داشتن

با تو بودن همین است، اینکه تا ابد شدی دنیایم،

اینکه تا ابد شدی مرحمی برای قلب تنهایم

قلبی که دیگر با تو تنها نیست، درهای قلبم دیگر برای

کسی باز نیست، تا همیشه بسته شده بر روی تو،

بمان و بمان ای که تنها عشق من هستی تو...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 16:14 توسط تنها| |


 

نگو مرا نمیخواهی، منی که به پایت نشستم و با همه چیز ساختم

نگو مرا نمیخواهی، تو نمیدانی از انتظار به تو رسیدن

تا انتظار تو را دیدن همه ی موهایم سپید شد...

نگو مرا نمیخواهی، تو که حرفهای مرا نمیخوانی، تو که نگفتی

تا آخرش نمیمانی، منی که دلم خوش بود به اینکه

تو را دارم تا همیشه….

نگو مرا نمیخواهی، من که میخواهمت، من که دلم همیشه

در پی تو بوده و همیشه دلم میخواست یکی مثل تو را داشته باشم...

نگو مرا نمیخواهی، حالا وقتش نیست که مرا نخواهی،

حالا وقتش نیست که مرا دور بیندازی

حالا دیگر کار از کار گذشته، دلم بدجور به تو دلبسته،

نا امیدش نکن، دلم عاشق است بیش از این این خانه عاشقانه را

ویران نکن، دیگر بس است، از حالا با ما مدارا کن….

نگو مرا نمیخواهی، تویی که از آغاز گفتی تا ابد مرا میخواهی،

در کنارم میمانی و هیچگاه شعر تلخ رفتن را نمیخوانی

حالا که دیگر دلم عاشقت شده و همه را به خاطر تو رها کرده

میگویی مرا نمیخواهی؟

قید همه کس را زدم به خاطرت، من که اینجا ندارمت،

اینجا نمیبینمت، نیستی انگار دیگر در کنار دلم، کجایی؟

فریاد نمیخواهم، سکوت کن تا بشنوم صدای نفسهایت

نگو مرا نمیخواهی، نگو که دلم میلرزد،

باران در پشت پنجره چشمانم میزند، هیچکس جز تو نمیتواند

به من آرامش دهد، نگو مرا نمیخواهی که میمیرم، نگو...

نمیخواهم بشنوم که بی تو باید دستهای غم را بگیرم

نگو مرا نمیخواهی، که اگر نخواهی من نیز دنیا را نمیخواهم،

اگر مرا نخواهی همه دنیا را زیر پا میگذارم و دیوانه میشوم….

حالا بیا و ببین دل عاشقم را

نگو مرا نمیخواهی، تو خوب میشناسی این دل دیوانه ام را….

که اگر دیوانه شد، دنیا را بهم میریزد...حالا بیا و آرامش کن،

به عشق و محبتهایت گرفتارش کن…

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 15:32 توسط تنها| |